روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی


فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست


پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:


کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟


آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟


پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست


نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:


این اشک دیده من و خون دل شماست


ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است


این گرگ سالهاست که با گله آشناست 

پروین اعتصامی

 

/ 1 نظر / 25 بازدید
آنلاین هشترود

سلام آنلاین هشترود با صرفا همینجوری و اخبار هشترود و تالار گفتمان به روز است.